تبليغاتX
ایران کهن
ایران باستان


ایران کهن








 
پادشاهان هخامنشي به واسطه نياز جغرافيايي كشور ايران و علاقه اي كه در گسترش و آباداني سرزمين تحت فرمانروايي از خود نشان مي دادند و در زمان امپراتوري خود سدها و بندهاي زيادي در بخش هاي جنوب غربي و جنوبي ايران ساختند. بسياري از سيستم هاي آبرساني و آبياري كه تا سال هاي متمادي نيز در ايران از آنها استفاده شد مرهون تلاش مهندسان و صنعتگران ايراني است كه در زمان هاي بسيار دور تلاش نمودند تا نيازها و كمبودها را در زمينه هاي عمراني و آبادي بر طرف نمايند و آثار و شواهد آن را نيز مي توان در نقاط مختلف ايران درك نمود. علاوه بر آن بسياري از آثار به جا مانده از اين دوران ها در سرزمين هاي تابعه حكومت هاي ايران باستان نيز قابل مشاهده است
+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


يكي از رودخانه هايي كه از قديم به رودخانه اروند مي پيوسته است «‌دياله » بوده است كه بنا به دستور كوروش بزرگ سدي براي آبياري ،‌از خاك و چوب بر روي اين رودخانه بسته شده بود كه شبكه كانال هاي آبرساني را تغذيه مي كرد. همچنين در زمان هخامنشيان اولين كوشش ها جهت سد سازي بر روي اروند و فرات به عمل آمد. از مشخصات اين رودخانه ها آن بود كه سطح فرات بالاتر از دجله قرار داشت و نيز در زمان حكومت بابليان بر بين النهرين تمايل رود فرات نسبت به شرق بيشتر از امروز بوده و اين رود تنها داراي يك مجرا بوده است. انشعاب فرات به دو مجرا بين سال هاي 600 ق.م تا 100 ق. م اتفاق افتاده است . چنان كه پيداست هخامنشيان سدهايي بر روي رودخانه هاي فرات و اروند ساختند و گام هايي ديگر در گسترش شبكه كانال هاي آبياري برداشتند. بدون شك هنگامي كه اسكندر مقدوني در حدود سال 400 ق. م به آنجا ها رسيد آن سدها ساخته شده و برپا بوده اند. استرابو جغرافيدان سده اول ميلادي يونان خبر از ويراني آنها به دست اسكندر مقدوني مي دهد. ولي واقعيت اين كه اسكندر اين سدها را ويران كرده باشد كاملا معلوم نيست چون برخي نيز گفته اند كه اسكندر آنها را خراب نكرده است و حتي به حفر كانال ها و نظارت بر اين سدها به طور مرتب مشغول بوده است. به هر حال آنچه مسلم است آبياري با بهره وري از بند سازي در فرات و اروند پيرامون سده چهارم پيش از ميلاد كاملا روا بوده است و اين سيستم هاي سد بندي و آبياري بعدها در زمان ساسانيان به حد بالاي گسترش خود رسيد.
+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


گذشته از تشكيل سواره نظام، كوروش بزرگ، در ساختمان گردونه هاي جنگي نيز تجديد نظر كرد،  و به دستور او چرخهاي محكمتري براي گردونه ها ساخته شد. طول محور چرخها را نيز، زيادتر كردند، تا هنگام حركت سريع، خطر واژگون شدن آنها كم شود. محل راننده گردونه به صورت برجي ساخته شد، و گردونه ران و سرباز ديگري كه بر گردونه سوار مي شد، هر دو داراي زره و خود و ساير ساز و برگ مورد نياز بودند. بر چرخهاي گردونه نيز، قطعات آهني تيز به شكل داس برنده قرار مي دادند، تا هنگام حركت گردونه دسته اي سپاه دشمن را به آساني بشكافد.

سواره نظامي كه به دستور كوروش ايجاد گرديده بود، از نظر ساز و برگ مجهز، و نيرومند و پر جلال و شكوه بود.

گزنفون درباره سپاه كوروش، هنگام حمله به بابل مي‌نويسد: «برق زره و كلاه خود سپاهيان، در دشت پهناور موج مي‌زد،

سر اسبان را كه با زين و برگ و يراق پاكيزه مجهز بودند، با منگوله‌هايي از پشم ارغواني زينت داده بودند. بر گرده اسبان ارابه‌ها زره محكمي معلق بود، در صورتي كه سر و سينه اسبان سواره را با زره پوشانده بودند.»

آنچه گزنفون در شرح تاج گذاري كوروش در بابل مي نويسد، علاوه بر اينكه روش انساني و هوشيارانه او را در كار اداره متصرفاتش نشان مي دهد، حاوي اطلاعاتي راجع به اسب در دوره هخامنشي نيز مي باشد.

او در شرح مفصلي درباره عظمت، و شكوه اين مراسم مي نويسد: «در دو طرف خط سير شاهنشاه، ابتدا سربازان پياده ايستاده بودند، و فراشها مأمور حفظ نظم بودند و به كسي اجازه نمي دادند از صف سربازان عبور  كنند. تعداد سربازان پياده در دو سو، چهار هزار نيزه دار، و پس از آن هزار سرباز ديگر قرار داشتند. كليه افراد سواره نظام در دو طرف از اسب پياده شده، و به احترام شاهنشاه دست‌ها را زير شنل خود مخفي كرده بودند. سواره نظام پارس در طرف راست، و ساير متحدين در طرف چپ راه قرار داشتند.

هنگامي كه درهاي كاخ گشوده شد، مردم با كمال تعجب گاوهايي در كمال زيبايي مشاهده كردند. اين گاوها چهار به چهار ظاهر شدند، و آنها را براي تقديم به مردوك (خداي بزرگ بابل) و بعضي ديگر از خداياني كه روحانيون تعيين كرده بودند، برگزيده بودند. پس از گاوها كه به طور با شكوهي تزيين شده بود، اسبهاي مقدس، كه به افتخار خورشيد قرباني مي شدند در حركت بودند. پس از اسبها، گردونه‌اي كه اسبهاي سفيد آن را مي كشيدند، و مخصوص بعل مردوك بودند ديده مي شد، و پس از آن گردونه خورشيد، كه جنبنده اي حق نداشت در آن قرار گيرد، با اسبهاي سفيد در حركت بود».گزنفون سپس چگونگي حركت موكب كوروش را شرح مي دهد: «پس از آن دويست اسب كه براي كوروش تربيت شده بودند با افسارهايي از طلا، و روپوشي از تسمه هاي طويل، با  دست پيش برده مي شدند»
+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


به اين ترتيب كوكبه با شكوه كوروش به مزارع مقدس، كه بايد در آنجا قرباني انجام گيرد رسيد. گاوها را براي مردوك، و اسبها را براي خورشيد قرباني كردند. در اين مكان بود كه ، يك مسابقه اسب  دواني ترتيب دادند. و در آن يك جوان سكايي به اندازه نصف ميدان سايرين را عقب گذاشت. كوروش بزرگ از او پرسيد: «آيا حاضري اسب خود را با سلطنتي عوض كني؟» او پاسخ داد كه «اسب خود را با سلطنتي عوض نمي كند» پس از اين مسابقه، به امر كوروش مسابقه گردونه راني ترتيب داده شد. توجه كوروش نسبت به اسب سواري بيشتر از اينجا پيداست كه او به افراد مورد علاقه خود، مخصوصاً اسبهاي زيبا و اصيل، با لگام طلا به عنوان پاداش مي‌داد، اين هديه گرانبها نشانه علاقه او به اسب و پرورش اسب بود.

اين ترتيب حركت كوكبي شاهنشاه، تا آخر دوره هخامنشي برقرار بود. چنانكه هرودت در شرح حركت خشايار‌شاه از سارد به يونان مي نويسد
+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


چنانكه گفتيم گزنفون مي نويسد: «كوروش از مشاهده عمليات و اقدامات ماديها و هيركانيها، در دل احساس حسرت و ناراحتي مي كرد،  كه چرا در اين روز، ديگران نائل به اقدامات درخشان شدند، در صورتي كه خود و متابعينش بايد در محلي، عبث و بيهوده بمانند(1) » (جاي تعجب است كه چرا گزنفون، كلمه «خود» را به كار برده، در حالي كه او مي‌نويسد: كوروش در اين هنگام، سواركاري ماهر، و جنگجويي بي مانند بوده است). به هر حال كوروش در اين هنگام سركردگان پارسي را احضار، و مزاياي داشتن سواره نظام را به آنها گوشزد كرد. چون در ميان غنائمي كه از ليدي‌ها گرفته بودند، تعداد زيادي اسب و ساز و برگ وجود داشت، به امر كوروش اين اسبها را بين پارسي‌ها تقسيم كردند.

گزنفون مي نويسد: «جمله پارسي‌ها، دستور كوروش را با وجد و شعف فراوان به كار بستند، و اين عادت ملكه آنان شد، و حتي امروز يك فرد پارسي آنگاه در زيبايي و اصالت ممتاز است كه، بر گرده اسب هنرنمايي كند به عبارت آخري، پارسي ممتاز پياده راه نميرود، و بدون اسب خويش در برابر دشمن نمي ايستد.»

كوروش نقشه هوشمندانه خود را توانست پس از فتح سارد چنان به مرحله عمل درآورد، كه قبل از جنگ بابل (539 ق.م.) سواره نظام پارسي وارد ميدان عمل شده بود. كوروش بزرگ با اسبهايي كه در جنگ به دست آورده بود، و يا اسب‌هايي كه به عنوان پيشكش به او تقديم مي كردند، سواره نظام خود را تشكيل داد. علاقه او به اين كار به حدي بود كه، تنها هديه اي كه مي پذيرفت اسب و سلاح بود.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


بيسُتون،بيسِتون،بيسْتون،بهيسْتون نام امروزی يک صخره برافراشته در شمال يک راه باستانيِ پر رفت و آمد که محل عبور کاروانها و نظاميان از بابل و بغداد به سوی کوههای زاگرس و همدان(اکباتانَ) بود،می باشد.بيستون در ۳۴ درجه و ۳۵ دقيقه شمال عرضِ جغرافيايی و ۴۵درجه و ۲۷ دقيقه شرقِ طول جغرافيايی در فاصله حدودا ۳۲ کيلومتری شرق شهر کرمانشاه قرار دارد. همچنين نام روستايی که در نزديکی اين صخره قرار دارد هم بيستون می باشد.نام پارسی باستان اين کوه بَغستانَ و بگستانَ به معنی جايگاه خدايان و در نوشته های يونانی بگيستانُن(اُروس) می باشد.در آثار جغرافيدانان عرب سده های ميانی مثل ابن حَوقل،اصطخری و ياقوت هم اين کوه بَهِستون ، بِهِستون(ستونهای خوب) و بهيستان آمده است. در مجموع دگرگونی اين واژه بدين گونه است:بَغستانَ-بگستانَ-بهستون-بهستان-بيستون.

بيستون به علت شرايط جغرافيايی هميشه از آغاز زندگی بشر تا به امروز مورد توجه بوده و آثاری از هر دوره ای از تاريخ را در خود جای داده است.امروزه در محوطه تاريخی بيستون بطول تقريبی ۵ کيلومتر و عرض ۳ کيلومتر که آثاری را از دوران پيش از تاريخ تا به امروز در بردارد ۲۸ اثر در فهرست آثار ملی به ثبت رسيده است که شامل:

۱-غار شکارچيان-۲غارمَر خرل۳-غار مَر تاريک۴-غار مَر آفتاب۵-غار مَر دودر۶-تپه نادری۷-سراب بيستون۸-جاده تاريخی حاشيه سراب۹-بقايای گورستان قديمی۱۰-دژ تاريخی مدفون۱۱-نيايشگاه مادی۱۲-نقش برجسته و کتيبه داريوش بزرگ۱۳-مجسمه هرکول۱۴-نقش برجسته متريدات دوم۱۵-نقش برجسته گودرز۱۶-سنگ بلاش۱۷-پرستشگاه پارتی۱۸-بقايای شهر پارتی۱۹-بقايای بنای ساسانی۲۰-فرهاد تراش۲۱-بقايای پل ساسانی۲۲-بقايای سد ساسانی۲۳-سنگهای تراشخورده ساسانی۲۴-کاروانسرای ايلخانی۲۵-بقايای بنای ايلخانی۲۶-کاروانسرای صفوی۲۷-وقف نامه شيخ علی خان زنگنه۲۸-پل بيستون.

مهمترين و مشهورترين اثر باستانی در اين محوطه نقش برجسته و کتيبه داريوش بزرگ می باشد که به نخستين سال فرمانروايی داريوش بزرگ از زبان خود او می پردازد. با آشنا شدن با اين اثر باستانی می توانيم خط ميخی پارسی باستان را بشناسيم و در مورد ريخت شناسی،پوشاک،طرز آرايش سر و صورت، اسلحه شناسی و اعتقادات مذهبی مردمان ۲۵۰۰ سال پيش در امپراطوری هخامنشيان، اطلاعات ارزنده ای بدست آوريم.

نقش برجسته و کتيبه بيستون

سنگ نبشته سه زبانه بيستون، به نخستين سال فرمانروايی داريوش بزرگ از زبان خود او می پردازد. سالی که داريوش،سراسر آن را در جنگ با شاهان دروغزن سپری کرد. پس از کشته شدن برديا و افتادن حکومت به دست داريوش، در سراسر امپراطوری هخامنشی ۱۹ شورش بزرگ و کوچک اتفاق افتاد. داريوش بزرگ پس از اينکه اين شورش ها را فرونشاند تصميم گرفت که مردم امپراطوريش را(و جهان پس از خود را) در جريان چگونگی به دست گرفتن قدرت و نخستين سال فرمانروايش قرار دهد. او اين بنای يادبود و بيانيه مهم را در بيستون بر سر يک راه کهن به ثبت رساند. راهی پر رفت و آمد که محل عبور کاروانها و نظاميان از بابل و بغداد به سوی کوههای زاگرس و همدان بود و بعلت جايگاه ويژه اش که از دير باز سرزمين خدايان(بغستانَ) ناميده می شد شهرت داشت. اين نقش برجسته،نگاره داريوش و اسيران، در سطحی عمودی به بلندی ۳ متر و در پهنای ۵/۵ متر قرار دارد. داريوش لباس پارسی بر تن کرده ريشي اشوري دارد و افسری کنگره دار بر سر گذاشته است و در سمت چپ مجلس بيستون قرار دارد.اندازه داريوش در مقايسه با اسيران برای نشان دادن شکوه و عظمت اين مجلس، بزرگ تر می باشد. بلندی قامت اسيران 17/1 و بلندی قامت داريوش72/1 متر می باشد. دو تن از ياران داريوش(هفت تنان)، ويندَفْرَناه کمان دار و گئوبَروَه(گوبرياس) نيزه دار، پشت سر او ايستاده اند.داريوش که در دست چپش کمانی دارد پای چپ خود را بر سينه نخستين دشمنش ،گئوماتَ مُغْ گذاشته است و گئوماتَ دست هايش را به حالت التماس به بالا دراز کرده است. پشت سر گئوماتَ صف ۸ تن اسير قرار دارد. که به ترتيب نامهای آنها آثرين،ندئيتَ بَ ئيرَ،فِرَورتيش، مَرتی يَ،چيسن تَخمه،وَه يَزداتَ،اَرخ و فرادَ می باشند و گردن های اين اسيران را با طناب به يکديگر و دست هايشان را از پشت سر بسته اند.[بعدها اسير نهم يعنی سکونخای سکايی با خُود تيز به جمع اسيران اضافه گرديد]. بر فراز سر اسيران، رو به روی داريوش، نگاره فَرَوهر قرار دارد و داريوش دست راست خود را به نشانه نيايش اهورامزدا به بالا بلند کرده است.در فضای بالای سر داريوش نبشته ای کوتاه(Dba) آمده است. متن اين نبشته چنين است.

بند۱-من داريوش،شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس،شاه کشورها،پسر ويشتاسپ،نوه ارشام هخامنشی

بند۲-داريوش شاه گويد:پدر من ويشتاسپ،پدر ويشتاسپ ارشام،پدر ارشام آريامن،پدر آريامن چيش پيش،پدر چيش پيش هخامنش.

بند۳-داريوش شاه گويد: بدين جهت ما هخامنشی خوانده می شويم[که] از ديرگاهان اصيل هستيم. از ديرگاهان تخمه ما شاهان بودند.

بند۴-داريوش شاه گويد: هشت[تن]از تخمه من شاه بوده اند. من نهمين[هستم]. ما نُه[تن] پشت اندر پشت(در دو شاخه) شاه هستيم.

داريوش در چند مرحله بعدی بيانيه تاريخی خود را که نخستين اثر تاريخی مکتوب ايرانيان است. تکميل کرد. امروزه از سنگ نبشته بيستون ۴ متن در دست داريم: متن پارسی باستان، متن ايلامی،متن بابلی و متن ترجمه آرامی متن پارسی باستان که ظاهرا به صورت بخشنامه برای آگاهی ساتراپی های گوناگون به جاهای دور و نزديک فرستاده شده است و نسخه ای از آن از اِلِفانتين مصر به دست باستان شناسان افتاده است و در بابل هم قطعه ای از نگاره بيستون به دست آمده است. داريوش در بيستون (ستون4 بند۱۵) می گويد: تو که پس از اين، اين نبشته و نگاره را می بينی،مبادا به آن ها آسيب بزنی. تا می توانی آن ها را همان گونه که می بينی، نگهداری کن.ولی گذر زمان و فرسايش های ناشی از باران و باد تمام سنگ نبشته ها را و مخصوصا سنگ نبشته به زبان بابلی را دچار آسيب های فراوانی کرده است. ولی بيشترين خسارت در همين قرن اخير اتفاق افتاده است. زمانی که سربازانی که در جنگ جهانی دوم در پايين جاده بيستون گشت زنی می کردند نگارها و کتيبه با ارزش بيستون را هدف گرفتند و آسيب های جبران ناپذيری را به اين اثر تاريخی وارد کردند. ولی ما بايد از داريوش بزرگ سپاسگزاری کنيم بخاطر اينکه بعد از اتمام کار بنای يادبود بيستون فرمان داد که زير اين بنای يادبود را بتراشند و همين عمل باعث شد که تا قرن ها دست بشر اين اثر باارزش تاريخی را لمس نکند و از آسيب های ناشی از خوی زشت انسانها دور نگهداشته شود.

نكته:

نکته جالبی که در مورد اين نقش برجسته وجود دارد شباهت زياد آن با نگاره شاه لولوبی ها،انو بنی نی است که در ۱۴۰ کيلومتری بيستون در سرپل ذهاب قرار دارد. در اين نگاره هم انو بنی نی کمانی در دست چپ و تبرزينی در دست راست خود دارد و پای خود را بر سينه دشمنی که بر زمين افتاده نهاده است. و الهه ايشتار در حال دادن حلقه حکومت به اوست. شش اسير در زير پای انوبنی نی نقش بسته اند و دو اسير هم روبروی انوبنی نی در حاليکه دستهايشان از پشت بسته شده طنابی به گردن يکی از آنها آويخته شده که به زمين کشيده می شود.اين احتمال وجود دارد که داريوش پيش از فرمان حجاری ها در بيستون، نگاره انوبنی نی را ديده بوده است و يا شايد هم اين شباهت فقط يک تصادف باشد.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


جزئیات نقش برجسته و کتیبه بیستون

همانطور که پيشتر اشاره شد اين کتيبه سه زبانه است و به سه زبان پارسی باستان،ايلامی و بابلی نوشته شده است. که قطعه زبان ايلامی در قسمت راست بالا و قسمت چپ پايين اين بنای يادبود در تصوير مشخص می باشد. قطعه سمت چپ پايين به زبان ايلامی دارای سه ستون می باشد که ستون اول از بند ۱ تا بند۲۱ ستون دوم از بند۲۱ تا بند۴۰ و ستون سوم از بند۴۰ تا بند ۶۹ را شامل می شود.قطعه به زبان بابلی هم در قسمت چپ بالای اين بنای يادبود قرار گرفته است که دارای دو سطح می باشد سطح سمت چپ و سطح روبرو که در مجموع ۶۹ بند را در بردارند. قسمت اصلی اين بنای يادبود قطعه به زبان پارسی باستان می باشد که در قسمت زيرين اين اثر قرار گرفته است. که دارای ۵ ستون می باشد که ستون اول بندهای۱ تا ۱۹ ستون دوم ۲۰ تا۳۵ ستون سوم ۳۶ تا۵۰ ستون چهارم ۵۱ تا ۷۰ و ستون پنجم بندهای ۷۱ تا۷۶ را شامل می شود.که در مجموع اين پنج ستون۴۱۴ خط و ۳۶۰۰ واژه به زبان پارسی باستان دارد. اينها تنها قطعه های بزرگ اين بنای يادبود هستند ولی در اين اثر قطعه های کوچکی هم وجود دارند که به سه زبان پارسی باستان، ايلامی و بابلی در فضای بالای نقش برجسته داريوش و همچنين در قسمت زيرين نقش برجسته قرار دارند اين قسمتهای کوچک بنظر می رسد که حکم تزيينات اين اثر بزرگ را داشته باشند.باز همانطور که در اشاره شد اين بنا يک سير تکاملی را پيموده است و بتدريج و در هفت مرحله کامل گرديده است. در مرحله اول تنها نقش برجسته داريوش و اسيران بدون نقش آخرين اسير(سکونخا با خود تيز) بر سنگها صخره بيستون نقش شده است. در مرحله دوم قطعه به زبان ايلامی با ۶۹ بند به آن اضافه شده است. در مرحله سوم قطعه به زبان بابلی نوشته شده است.و در مرحله چهارم که خط پارسی باستان به فرمان داريوش بزرگ ابداع می شود قطعه زبان پارسی باستان با ۷۰ بند در زير اين نقش برجسته حک می شود.در مرحله پنجم تصوير سکونخا آخرين شاه دروغزن نقش می بندد و اولين نوشته به زبان ايلامی که در قسمت سمت راست بالای اين اثر می باشد حذف می شود و قطعه دوم به زبان ايلامی در قسمت سمت چپ پايين که کپی همان قطعه ابتدايی بوده نوشته می شود. در مرحله ششم بندهای ۷۱ تا ۷۶ به زبان پارسی باستان که ستون پنجم اين قطعه می باشد نوشته می شود و در مرحله هفتم قطعه کوچکی به زبان پارسی باستان(DBa) با ۴ بند در بالای سر داريوش بزرگ و فروهر قرار می گيرد.

همانطور که در شکل بالا مشخص است اين نقش برجسته چندين قطعه کوچک که به زبانهای پارسی باستان،ايلامی و بابلی نوشته شده است را در خود دارد. در اينجا ما به يازده قطعه کوچکی که به زبان پارسی باستان نوشته شده اند می پردازيم.آنها شامل:

DBa اين قطعه که چهار بند و هجده خط دارد همان نوشته های چهار بند ستون اول است.

DBb اين قطعه هفت خط دارد و ترجمه آن اين است: اين گئوماتَ مُغ است.او دروغ گفت: من برديا پسر کورش هستم. من شاه هستم.

DBc اين قطعه ده خط دارد و ترجمه آن اين است: اين آثرين است. او دروغ گفت. چنين گفت: من در عيلام شاه هستم.

DBd اين قطعه هشت خط دارد. و ترجمه آن اين است:اين ندئيتَ بَ ئيرَ است. او دروغ گفت: چنين گفت: من نبوگُدرَچَرَ پسر نبون ئيت هستم. من شاه در بابل هستم.

DBe اين قطعه يازده خط دارد.و ترجمه آن اين است: اين فِرَوَرتيش است. او دروغ گفت. چنين گفت: من خشَ ثرئيتَ از دودمان هُوَخشَتَر هستم. من شاه ماد هستم.

DBf اين قطعه هفت خط دارد. و ترجمه آن اين است:اين مَرتی يَ است.او دروغ گفت. چنين گفت: من ايمَنيش در عيلام شاه هستم.

DBg اين قطعه دوازده خط دارد. و ترجمه آن اين است:اين چيسَن تَخمَه است.او دروغ گفت و چنين گفت: من در سگارتيه شاه هستم از دودمان هُوَخشَتَر.

DBh اين قطعه نُه خط دارد. و ترجمه آن اين است: اين وَه يَزداتَ است. او دروغ گفت: چنين گفت: من بردی يَ پسر کورش هستم. من شاه هستم.

DBi اين قطعه يازده خط دارد. و ترجمه آن چنين است. اين اَرخ است. او دروغ گفت. چنين گفت: من نَبوکُدرَچَرَ پسر نبون ئيتَ هستم. من شاه در بابل هستم.

DBj اين قطعه شش خط دارد. و ترجمه آن چنين است: اين فرادَ است. او دروغ گفت. چنين گفت: من در مرو شاه هستم.

DBk اين قطعه دو خط دارد. و ترجمه آن چنين است: اين سکونخای سکايی است.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


سازنده خط ميخی پارسی باستان کيست؟

کهن ترين نبشته هايی که که به اين خط به دست ما رسيده اند يکی لوح های زرين اريارمنه و ارشام و سنگ نبشته های منسوب به کورش بزرگ در پاسارگاد می باشند. متن لوح زرين آريارمنه چنين است:

اريارمنه شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس،پسر چيش پيش شاه،نوه هخامنش.اريارمنه گويد، اين کشور که من دارم، دارای اسبان خوب و مردان خوب است، خدای بزرگ اهورامزدا به من داد. به خواست اهورامزدا من شاه در اين کشورم. اريارمنه شاه گويد،اهورامزدا مرا پشتيبانی فرماياد.

لوح زرين ارشام پسر اريارمنه، با تفاوتی بسيار ناچيز دارای همان متن لوح اريارمنه است.و نبشته منسوب به کورش تنها از چهار واژه درست شده است. که در پاسارگاد در چهار جا تکرار شده است:

من کورش،شاه هخامنشی.

اکنون که کهن ترين نبشته ها را به خط پارسی باستان شناختيم. بايد به چند پرسش هم پاسخ داده شود.

۱- آيا پارسی باستان را بايد در تاريخی پيش از اريارمنه جستجو کرد؟

۲-آيا اين خط در زمان اريارمنه يا کورش درست شده است؟

۳-يا خط ميخی پارسی باستان در روزگاری پس از اريارمنه و ارشام و کورش پديد آمده است و از اين روی نبشته های منسوب به اين سه شاه نمی توانند از خود آنان باشند.

بی گمان اگر تنها به پرسش سوم پاسخ داده شود، به پاسخ دو پرسش نخست نيز خواهيم رسيد.

ميدانيم که هخامنشيان حدود۷۰۰ پيش از ميلاد، به رهبری هخامنش حکومت کوچکی در پيرامون کوه های بختياری و مسجد سليمان امروز بنيان گذاشتند. چيش پيش،پسر و جانشين هخامنش،موفق به گسترش قلمرو هخامنشيان شده و به عنوان شاه انشان شهرت پيدا کرده بود،به هنگام مرگ سرزمين های زير فرمانروايی خود را ميان دو پسر خود اريارمنه و کورش،نيای کورش بزرگ،تقسيم کرد. پارس از آن اريارمنه شد و بخش غربی فرمانروايی از آنِ کورش. در شاخه شرقی،پس از اريارمنه،حکومت به پسرش ارشام،پدربزرگ داريوش رسيد و در شاخه غربی،پس از کورش پسرش کمبوجيه،پدر کورش بزرگ حکومت را به دست گرفت. کورش بزرگ توانست با نام نخستين شاه نيرومند هخامنشی،فرمانروايی بزرگ هخامنشيان را تثبيت کند وتقريبا ارشام را از عنوان بيندازد. شش سال پس از کورش،با مرگ پسر و جانشينش کمبوجيه،داريوش توانست در سال ۵۲۲ پيش از ميلاد، در حالی که هنوز پدرش و ويشتاسپ و پدر بزرگش ارشام زنده بودند،فرمانروايی بر امپراطوری جهانی هخامنشيان را به شاخه خود انتقال دهد.اکنون به پرسش سوم برمی گرديم. به نظر می رسد که در زمان فرمانروايان پيش از داريوش خط ميخی پارسی باستان وجود نداشته و سنگ نبشته های منسوب به اينان وسيله شخص ديگری پديد آمده اند.

۱-در لوح زرين منسوب به اريارمنه،اين شاه خود را شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس می خواند،اگر بپذيريم در آغاز از صفت بزرگ، به رسم همه شاهان، به طور سمبوليک استفاده شده است، نويساننده اين لوح در ادامه با يک تير دو نشان زده است: هم جد بزرگوارش را شاه خوانده است و هم نخواسته است اين واقعيت را که فقط او شاه در پارس است انکار کند. خود اريارمنه هرگز نمی توانست. با وجود برادرش،کورش شاه(شاه در بخش غربی فرمانروايی هخامنشيان)، خود را شاه شاهان بخواند. زيرا کسی می توانست خود را شاه شاهان بخواند که بر چندين شاه فرمانروايی بی چون و چرا داشته باشد. نگرانی ديگر اين که اريارمنه، با توانايی محدودی که داشته، نمی توانسته است پدپد آورنده خطی باشد که از آن تنها يک لوح بر جای ماند.

۲- اگر در زمان اريارمنه خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت، لازم می بود که علاوه بر لوح زرين، نشانه های ديگری از اين خط به دست آيد. بررسی های باستان شناسان دست کم تا به امروز نشان داده اند که امکان دست يافتن به چنين نوشته ای تقريبا وجود ندارد.

۳- اگر در زمان ارشام خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت و لوح زرين منسوب به او از آن خود او می بود، او نمی توانست، با وجود حضور شخصی مقتدر مانند کورش بزرگ، خود را شاه شاهان بخواند، می دانيم که ارشام در برابر قدرت کورش حتا عنوان شاهی خود را از دست می دهد و در زمان کورش بزرگ فرمانروايی، عملا و منحصرا از آنِ شاخه غربی هخامنشيان می شود.

۴-اگر اريارمنه و ارشام، نياکان داريوش، به راستی شاه شاهان می بودند، چگونه داريوش در سنگ نبشته های خود، با وجود زنده بودن پدر و پدر بزرگش خود را شاه شاهان می نامند؟

۵-اگر خط ميخی پارسی باستان در زمان کورش بزرگ وجود می داشت، لازم می آمد که در منشور مشهور او از خط ميخی پارسی باستان هم استفاده می شد، يا نوشته های زيادی از زمان پرتحرک او به خط ميخی پارسی باستان برجای می ماند.

۶-اگر در زمان کورش بزرگ خط ميخی پارسی باستان وجود می داشت، بيشتر از اريارمنه و ارشام، او می توانست خود را شاه شاهان بخواند، اما در همه نبشته های منسوب به او تنها اين چهار واژه آمده است: منم کورش شاه هخامنشی. اين عبارت دروغ نيست، اما در مقايسه با لوح های اريارمنه و ارشام، در ارتباط با کورش بزرگ حق مطلب ادا نشده است.

۷- هزوارش ها پس از سنگ نبشته داريوش در بيستون ساخته شده اند. واژه شاه بيش از ۱۰۰ بار در بيستون تکرار می شود، که اگر به صورت هزوارش نوشته می شد، در بيستون، ۶۰۰ نشان خط ميخی پارسی باستان کم تر کنده می شد. همچنين از هزوارش ها تنها هزوارش شاه در سنگ نبشته های(به غير از بيستون) داريوش آمده است و پپداست که ديگر هزوارش ها پس از داريوش فراهم آمده اند. بنابر اين دامن و آستين لباس کورش به راستی نمی توانسته اند در زمان خود او دارای نبشته ای به خط ميخی پارسی باستان و استفاده از هزوارش شاه باشند.

همچنين داريوش بزرگ در بند ۷۰ متن ايلامی در بيستون، خود را پدپد آورنده خط آريايی می داند. ترجمه بند ۷۰ متن ايلامی چنين است:

۱-دايوش شاه گويد: با

۲- ياری اهورامزدا خطی درست کردم

۳- از نوعی ديگر(يعنی) به آريايی

۴- آن که پيش از اين نبود، هم بر روی لوح های گلی،

۵-هم بر روی پرگامنت. همچنين

۶-امضا و مهر کردم.

۷- اين خط نوشته شد و برايم

۸- خوانده شد. سپس فرستادم

۹- اين خط را به همه کشور ها.

۱۰-مردم اين خط را آموختند.

مجموع اين دلايل ثابت می کند که پيش از داريوش بزرگ خط ميخی پارسی باستان وجود نداشته و اين خط به دستور داريوش برای اينکه جوابگوی امپراطوری چند مليتی ايران باشد به يکباره ابداع گرديد.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


خط ميخی چيست؟

خط ميخی خطی است که توسط اقوام باستانی آسيای غربی مثل سومری ها،آشوری ها،بابلی ها،،ايلامی ها و ايرانی ها از هزاره سوم پيش از ميلاد تا نيمه سده اول ميلادی برای نوشتن استفاده می شده است. در اين خط واژه ها يا هجاها يا حروف آن از نشانه های ميخ مانندی که در کنار هم قرار گرفته اند درست شده است. اين ميخها با توجه به جهت قرار گرفتنشان تشکيل چهار عنصر را می دهند. عنصر پنجمی هم وجود دارد که از ترکيب دو ميخ به صورت زاويه ای با دهانه باز به سمت راست،درست شده است. اين احتمال می رود که سومری ها نشانه های خط ميخی را در حدود ۲۹۰۰ پيش از ميلاد در جلگه های پايين دجله و فرات، با ساده کردن خط تصويری ساخته اند. اکدی ها نيز با کوچ کردن به بابل، از سال ۲۴۰۰ پيش از ميلاد خط ميخی گرفته شده از خط تصويری را از سومری ها آموختند. ولی خط ميخی اکدی-سومری شکل بسيار پيچيده ای داشت. اين خط بيش از ۲۰۰۰ نشانه و ۲۰۰۰۰ هزوارش داشت. بعدها بابلی ها با کاستن از تعداد نشانه های خط ميخی، آن را به ۴۰۰ تا ۳۵۰ نشانه رساندند.اکدی ها با صرف نظر کردن از تاثير معنی واژه، در شکل واژه فصل تازه ای را در تاريخ خط گشودند و از واژه نگاری به هجا نگاری توجه نمودند. در زمان فرمانروايی اکدی ها در بابل، خط ميخی به آشور و ايلام نيز راه يافت و اندکی بعد کاری ها در آسيای صغير نيز به خط ميخی روی آوردند. خط ميخی،کمی پس از سال۲۰۰۰ پيش از ميلاد،به سوريه راه يافت و از اين راه هيتی ها هم با خط ميخی آشنا شدند.اين خط حدود ۱۴۰۰ پيش از ميلاد خط بين المللی بخش بزرگی از غرب آسيا را تشکيل می داد. در هزاره اول پيش از ميلاد اورارتوها هم خط ميخی آشوری را گرفتند و ايرانيان در سده پنجم پيش از ميلاد، برای نخستين بار به فرمان داريوش بزرگ خط ميخی پارسی باستان را از خط ايلامی درست کردند. خط ميخی پارسی باستان با اين گمان که از خط ايلامی گرفته شده است خط مستقلی است و آن را می توان تنها خط ميخی الفبايی ناميد.

خط ميخی پارسی باستان

خط ميخی پارسی باستان از خط های ميخی ايلامی و بابلی زاده شده است. اين خط در نگاه نخست فرقی با ديگر خط های ميخی ندارد، اما در يک نگاه در می يابيم که اين خط دارای ويژگی های خود است و مخصوصا از نظر سادگی نشان ها و شمار محدود آن ها کاملا متفاوت از ديگر خط های ميخی است. خط ميخی پارسی باستان ۳۶ حرف يا نشان و ۸ هزوارش(ايدئوگرام يا لوگوگرام) دارد. و از چپ به راست نوشته می شود. ويژگی اين خط ميخی نسبت به خطهای ميخی ديگر اين است که:

۱- هيچ نشانی کم تر از دو ميخ(جز نشان فاصل و نشان عدد۱) و بيشتر از ۵ ميخ(جز هزوارش های زمين و اهورامزدا) ندارد.

۲-هيچ نشانی بيشتر از ۴ ميخ افقی ندارد(جز هزوارش اهورامزدا)

۳-هيچ نشانی بيشتر از ۳ ميخ عمودی ندارد.

۴-در هيچ نشانی بيشتر از دو عنصر زاويه که خود از دو ميخ درست شده است وجود ندارد(جز هزوارش های زمين و اهورامزدا).

۵-جز در نشان"وی" هيچ گاه دو ميخ همديگر را به صورت عمود بر هم قطع نمی کنند.

به اين ترتيب، ملاحظه می شود که شباهت خط ميخی پارسی باستان با ديگر خط های ميخی بسيار ناچيز است و هيچ نشانه ای از تکاملِ به مرور در آن به چشم نمی خورد، و اين بدان معنی است که اين خط در زمانی معين و به يک بار، با تقليد از تجربه های خط های ميخی آسيای غربی پديد آمده است.

اکنون که دريافتيم که خط ميخی پارسی باستان يک خط ابداعی است و در يک نوبت پديد آمده است، پس سازنده آن چه کسی است؟

الفباي خط ميخی پارسی باستان

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


متن کتيبه داريوش بزرگ شاهنشاه هخامنشی در بيستون

ستون ۱

بند۱-من داريوش،شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس،شاه کشورها،پسر ويشتاسپ،نوه ارشام هخامنشی

بند۲-داريوش شاه گويد:پدر من ويشتاسپ،پدر ويشتاسپ ارشام،پدر ارشام آريامن،پدر آريامن چيش پيش،پدر چيش پيش هخامنش.

بند۳-داريوش شاه گويد: بدين جهت ما هخامنشی خوانده می شويم[که] از ديرگاهان اصيل هستيم. از ديرگاهان تخمه ما شاهان بودند.

بند۴-داريوش شاه گويد: هشت[تن]از تخمه من شاه بوده اند. من نهمين[هستم]. ما نُه[تن] پشت اندر پشت(در دو شاخه) شاه هستيم.

بند۵-داريوش شاه گويد: به خواست اهورامزدا من شاه هستم. اهورامزدا شاهی را به من داد.

بند۶-داريوش شاه گويد:اين [است]کشورهايی که از آنِ من شدند به خواست اهورامزدا من شاه آنها بودم.پارس،عيلام،بابل،آشور،عرب،مودرای،اهل دريا،سارد،يونان،ماد،ارمنستان،کپدوکيه،پارت،زرنگ،هَرَئُی وَ،خوارزم،باختر سغد،گَدار،سَکَ،ثَتَ گوش،رُخج،مَکَ،جمعا ۲۳ کشور.

بند۷-داريوش شاه گويد: اين[است] کشورهايی که از آن من شدند. به خواست اهورامزدا بندگان من بودند. به من باج دادند. آنچه از طرف من به آنها گفته شد چه شب چه روز همان کرده شد.

بند۸-داريوش شاه گويد: در اين کشورها مردی که موافق بود او را پاداش خوب دادم آنکه مخالف بود او را سخت کيفر دادم. به خواست اهورامزدا اين کشورهايي[ است] که بر قانون من احترام گذاشتند. آن طوری که به آنها از طرف من گفته شد همان کرده شد.

بند۹-داريوش شاه گويد:اهورامزدا اين پادشاهی داد. اهورامزدا مرا ياری کرد تا اين شاهی به دست آوردم. بياری اهورامزدا اين شاهی را دارم.

بند۱۰-داريوش شاه گويد: اين[است]آنچه به وسيله من کرده شد پس از آن که شاه شدم.کبوجيه نام پسر کورش از تخمه ما او اينجا شاه بود. همان کبوجيه را برادری بود بَردی يَ نام هم مادر[و]هم پدر با کبوجيه. پس از آن کبوجيه آن بردی يَ را به کُشت، به مردم معلوم نشد که بردی يَ کشته شده. پس از آن کبوجيه رهسپار مصر شد وقتی که کبوجيه رهسپار مصر شد مردم نافرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسيار شد. هم در پارس هم در ماد هم در ساير کشورها.

بند۱۱-داريوش شاه گويد: پس از آن مردی مغ بود گئومات نام. او از پَئيشی ياوُوَدا برخاست. کوهي[است]اَرَکَدی نام. چون از آنجا برخاست از ماهِ وی يَخن چهارده روز گذشته بود. او به مردم چنان دروغ گفت:[که]من بردی يَ پسر کورش برادر کبوجيه هستم. پس از آن مردم همه از کبوجيه برگشته به سوی او شدند هم پارس هم ماد و هم ساير کشورها. شاهی را برای خود گرفت. از ماهِ گرمَ پَدَ ۹ روز گذشته بود آنگاه شاهی را برای خود گرفت. پس از آن کبوجيه به دست خود مُرد.

بند۱۲-داريوش شاه گويد:اين شاهی که گئومات مُغ از کبوجيه ستانده بود اين شاهی از ديرگاهان در تخمه ما بود. پس از آن گئومات مُغ از کبوجيه ستاند. هم پارس هم ماد هم ساير کشورها را او تصرف نمود از آنِ خود کرد او شاه شد.

بند۱۳-داريوش شاه گويد: نبود مردی نه پارسی نه مادی نه هيچ کسی از تخمه ما که شاهی را از گئومات مُغ بازستاند. مردم شديدا از او می ترسيدند که مبادا مردم بسياری را که پيش از آن بردی يَ را شناخته بودند بکشد. بدان جهت مردم را می کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی يَ پسر کورش نيستم». هيچ کس يارای گفتن چيزی درباره گئومات مُغ نداشت تا من رسيدم. پس از آن من از اهورامزدا مدد خواستم. اهورامزدا به من ياری ارزانی فرمود. از ماه باگياديش ۱۰ روز گذشته بود. آنگاه من با چند مرد آن گئومات مغ و آنهايی را که برترين مردان دستيار[او]بودند کُشتم. دژی سيکَ يَ وُوَتيش نام سرزمينی نی سايَ نام در ماد آنجا او را کشتم. شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورامزدا من شاه شدم. اهورامزدا شاهی را به من داد.

بند۱۴-داريوش شاه گويد: شاهی را که از تخمه ما برداشته شده بود آن را من برپا کردم. من آن را در جايش استوار نمودم. چنانچه پيش از اين[بود]همان طور من کردم. من پرستشگاه هايی را که گئومات مغ ويران کرده بود مرمت نمودم. به مردم چراگاه ها و رمه ها و غلامان و خانه هايی را که گئومات مغ ستانده بود بازگرداندم. من مردم را در جايشان استوار نمودم هم پارس هم ماد و ساير کشورها را. چنانچه پيش از اين[بود] آن طور من کوشيدم به خواست اهورامزدا تا گئومات مغ خاندان ما را نگيرد.

بند۱۵-داريوش شاه گويد: اين[است] آنچه من کردم پس از آنکه شاه شدم.

بند۱۶-داريوش شاه گويد:چون من گئومات مغ را کشتم پس از آن مردی آثرين نام پسر اوپَدرامَ او در عيلام برخاست. به مردم چنين گفت: من در عيلام شاه هستم. پس از آن عيلاميان نافرمان شدند. به طرف آن آثرينَ گرويدند. او در عيلام شاه شد. و مردی بابلی ندئيت بَ ئير نام پسر ائينَ ئيرَ او در بابل برخاست. چنين مردم را بفريفت[که]من نبوکدرچر پسر نبون ئيتَ هستم. پس از آن همه مردم بابلی به طرف آن ندئيت ب ئير گرويدند. بابل نافرمان شد. او شاهی را در بابل گرفت.

بند۱۷-داريوش شاه گويد: پس از آن من به عيلام[پيام]فرستادم. اين آثرين بسته به سوی من آورده شد. من او را کشتم.

بند۱۸-داريوش شاه گويد: پس از آن من رهسپار بابل شدم. به سوی آن ندئيت ب ئير که خود را نبوکُدرَچَرَ می خواند. سپاه ندئيت ب ئيرَ دجله را در دست داشت. آنجا ايستاد و آب عميق بود. پس از آن من سپاه را بر مشکها قرار دادم پاره ای بر شتر سوار کردم برای عده ای اسب تهيه کردم. اهورامزدا به من ياری ارزانی فرمود به خواست اهورامزدا دجله را گذاشتم. آنجا آن سپاه ندئيت ب ئيرَ را بسيار زدم. از ماه اَثری يادی يَ ۲۶ روز گذشته بود.

بند۱۹-داريوش شاه گويد:پس از آن من رهسپار بابل شدم. هنوز به بابل نرسيده بودم شهری زازانَ نام کنار فرات آنجا اين ندئيت ب ئيرَ که خود را نَبوکُدرَچَر می خواند با سپاه بر ضد من به جنگ کردن آمد. پس از آن جنگ کرديم. اهورامزدا به من ياری ارزانی فرمود. به خواست اهورا مزدا من سپاه ندئيت ب ئيرَ را بسيار زدم. بقيه به آب انداخته شد. آب آن را برد. از ماه اَنامَکَ ۲ روز گذشته بود که چنين جنگ کرديم.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


بند۱-داريوش شاه گويد:آن گاه ندئيت ب ئيرَ با سوارانی اندک گريخت. او به بابل رفت. سپس من رهسپار بابل شدم. به خواست اهورامزدا هم بابل را گرفتم هم آن ندئيت ب ئيرَ را دستگير کردم. سپس ندئيت ب ئيرَ را در بابل کشتم.

بند۲-داريوش شاه گويد:تا هنگامی که من در بابل بودم اين کشورها به من نافرمان شدند: پارس،عيلام،ماد،آشور،مصر،پارت،مرو،ثتگوش،سکائيه.

بند۳-داريوش شاه گويد:مردی به نام مَرتی يَ نام پسر چين چی خری،در شهری کوگَنَ کا نام در پارس می زيست،در عيلام برخاست. او به مردم چنين گفت: که من ايمَنيش شاه عيلام هستم.

بند۴-داريوش شاه گويد: آن گاه من نزديک عيلام بودم. پس آن عيلاميان از من ترسيدند آن مرتی يَ را که سرکرده آنان بود گرفتند و او را کشتند.

بند۵-داريوش شاه گويد: مردی مادی فِروَرتيش نام او در ماد برخاست چنين به مردم گفت که: من خَشَ ثرئيتَ از تخمه هُوَو خشَتَر هستم. پس از آن سپاه ماد که در کاخ او [بود] نسبت به من نافرمان شد به سوی آن فِرَوَرتيش رفت. او در ماد شاه شد.

بند۶-داريوش شاه گويد:سپاه پارسی و مادی که تحت فرمان من بود آن کم بود. پس از آن من سپاه فرستادم. ويدَرنَ نام پارسی بنده من او را سرکرده آنان کردم. چنان به آنها گفتم: فرارويد آن سپاه مادی را که خود را از آن من نمی خواند بزنيد. پس از آن،آن ويدرَنَ با سپاه روانه شد، چون به ماد رسيد شهری ماروش نام در ماد آنجا با ماديها جنگ کرد. آنکه سرکرده ماديها بود او آن وقت آنجا نبود، اهورامزدا مرا ياری کرد به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد. از ماهِ انامَکَ ۲۷ روز گذشته بود. آنگاه جنگ ايشان در گرفت پس از آن،آن سپاهِ من، سرزمينی کَپَدَ نام در ماد آنجا برای من بماند تا من به ماد رسيدم.

بند۷-داريوش شاه گويد:دادَرشی نام ارمنی بنده من، من او را فرستادم به ارمنستان. چنين به او گفتم: پيش رو [و] آن سپاه نافرمان را که خود را از آن من نمی خواند بزن. پس از آن دادَرشی رهسپار شد. چون به ارمنستان رسيد پس از آن نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه دادَرشی فرا رسيدند. دهی زوُزَهی نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد. از ماهِ ثُورَواهَرَ ۸ روز گذشته بود چنين جنگ کرده شد.

بند۸-داريوش شاه گويد: باز دومين بار نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه دادرشی فرا رسيدند. دژی تيگَر نام در ارمنستان جنگ کردند. اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد. از ماه ثُورواهَرَ ۱۸ روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت.

بند۹-داريوش شاه گويد: باز سومين بار نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه دادرَشی فرا رسيدند. دژی اويَما نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند. اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد. از ماهِ ثائيگرچی ۹روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت. پس از آن دادرَشی به خاطر من در ارمنستان ماند تا من به ماد رسيدم.

بند۱۰-داريوش شاه گويد: پس از آن واُميسَ نام پارسی بنده من او را فرستادم ارمنستان و چنين به او گفتم: پيش رو[و]سپاه نافرمانان که خود را از آن من نمی خواند آن را بزن. پس از آن واُميس رهسپار شد. چون به ارمنستان رسيد پس از آن نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه واُميس فرارسيدند. سرزمينی ايزَلا نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند. اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد. از ماه انامَکَ ۱۵ روز گذشته بود. آنگاه جنگ ايشان در گرفت.

بند۱۱-داريوش شاه گويد: باز دومين بار نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه واُميس فرا رسيدند. سرزمينی اَاُتی يارَ نام در ارمنستان آنجا جنگ کردند. اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد. نزديک پايان ماه ثُورَوَاهَرَ آنگاه جنگ ايشان در گرفت. پس از آن واُميس برای من در ارمنستان بماند تا من به ماد رسيدم.

بند۱۲-داريوش شاه گويد: پس از آن من از بابل بدر آمدم. رهسپار ماد شدم. چون به ماد رسيدم شهری کونَدرو نام در ماد آنجا فِرَوَتيش که خود را شاه در ماد می خواند با سپاهی به جنگ کردن عليه من آمد. پس از آن جنگ کرديم،اهورامزدا مرا ياری کرد به خواست اهورامزدا سپاه آن فرورتيش را بسيار زدم. از ماه اَدوکَن ئَيش ۲۵ روز گذشته بود که چنين جنگ کرده شد.

بند۱۳-داريوش شاه گويد:پس از آن، آن فِروَرتيش با سواران کم گريخت. سرزمينی ری نام در ماد از آن سو روانه شد. پس از آن من سپاهی دنبال[او] فرستادم. فِرِوَرتيش گرفته شده و به سوی من آورده شد. من هم بينی هم دو گوش هم زبان[او]را بريدم. و يک چشم[او] را کندم. بسته بر دروازه من نگاهداشته شد. همه او را ديدند. پس از آن او را در همدان دار زدم و مردانی که ياران برجسته[او] بودند آنها را در همدان در درون دژ آويزان کردم.

بند۱۴-داريوش شاه گويد:مردی چی ثَر تَخمَ نام سگارتی او نسبت به من نافرمان شد. چنين به مردم گفت: من شاه در سگارتيه از تخمه هووَخشتَر هستم. پس از آن من سپاه پارسی و مادی را فرستادم. تَخمَس پادَ نام مادی بنده من او را سردار آنان کردم. چنين به ايشان گفتم: پيش رويد سپاه نافرمان را که خود را از آن من نمی خواند آن را بزنيد. پس از آن تَخمَس پادَ با سپاه رهسپار شد. با چی ثر تَخمَ جنگ کرد. اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بزد و چی ثَر تَخمَ را گرفت[و] به سوی من آورد. پس از آن من هم بينی و هم دو گوش[او] را بريدم و يک چشم[او] را کندم. بسته بر دروازه من نگاهداشته شد. همه مردم او را ديدند. پس از آن او را در اربل دار زدم.

بند۱۵-داريوش شاه گويد: اين[است] آنچه به وسيله من در ماد کرده شد.

بند۱۶-داريوش شاه گويد:پارت و ورکانَ نسبت به من نافرمان شدند. خودشان را از آن فِرَوَرتيش خواندند. ويشتاسپ پدر من او در پارت بود او را مردم رها کردند[و] نافرمان شدند. پس از آن ويشتاسپ با سپاهی که پيرو او بود رهسپار شد. شهری ويشپَ اُز اتی نام در پارت آنجا با پارتيها جنگ کرد. اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ آن سپاه نافرمان را بسيار برد. از ماهِ وی يَخَن ۲۲ روز گذشته بود. آنگاه جنگِ ايشان در گرفت.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


 ژبند۱-داريوش شاه گويد: پس از آن من سپاه پارسی را از ری نزد ويشتاسپ فرستادم چون آن سپاه نزد ويشتاسپ رسيد پس از آن ويشتاسپ آن سپاه را گرفت[و] رهسپار شد. شهری پَتی گرَبَ نام در پارت آنجا با نافرمانان جنگ کرد.اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا ويشتاسپ آن سپاهِ نافرمان را بسيار بزد. از ماه گَرمَ پَدَ يک روز گذشته بود آنگاه جنگ ايشان در گرفت.

بند۲- داريوش شاه گويد: پس از آن کشور از آنِ من شد. اين [است]آنچه به وسيله من در پارت کرده شد.

بند۳-داريوش شاه گويد: کشوری مرو نام به من نافرمان شد. مردی فرادَ نام مروزی او را سردار کردند. پس از آن من دادَرشی نام پارسی بنده من شهربان در باختر نزد او فرستادم. چنين به او گفتم: پيش رو آن سپاهی را که خود را از آن من نمی خواند بزن. پس از آن دادَرشی با سپاه رهسپار شد.با مروزيها جنگ کرد. اهورامزدا مرا ياری کرد.به خواست اهورامزدا سپاهِ من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد. از ماه آثری يادی يَ ۲۳ روز گذشته بود. آنگاه جنگ ايشان در گرفت.

بند۴-داريوش شاه گويد: پس از آن کشور از آنِ من شد. اين[است] آنچه به وسيله من در باختر کرده شد.

بند۵-داريوش شاه گويد:مردی وَه يَزداتَ نام شهری تارَوا نام[در] سرزمينی يَ اوتی يا نام در پارس آنجا ساکن بود. او برای بار دوم در پارس برخاست. چنين به مردم گفت: من بردی يَ پسر کورش هستم. پس از آن سپاه پارسی در کاخ[که]پيش از اين از يَدايا[آمده بود]آن نسبت به من نافرمان شد. به سوی آن وَه يَزدات رفت. او در پارس شاه شد.

بند۶-داريوش شاه گويد:پس از آن من سپاه پارسی و مادی را که تحت فرمان من بودند فرستادم. اَرتَ وَردی يَ نام پارسی بنده من او را سردارِ آنان کردم. سپاه ديگر پارسی از عقبِ من رهسپار ماد شد. پس از آن اَرتَ وَردی يَ با سپاه رهسپار پارس شد. چون به پارس رسيد شهری رَخا نام در پارس در آنجا آن وه يَزداتَ که خود را بردی يَ می خواند با سپاه به جنگ کردن عليه اَرت وردی يَ آمد. پس از آن جنگ کردند. اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه وَه يَزداتَ را بسيار بزد. از ماه ثُوَرَوَاهَرَ ۱۲ روز گذشته بود آنگاه جنگِ ايشان در گرفت.

بند۷-داريوش شاه گويد:پس از آن، آن وَه يَزداتَ با سواران کم گريخت. رهسپار پَ ئيشی ياوُوَدا شد. از آنجا سپاهی به دست آورد. از آن پس به جنگ کردن عليه اَرتَ وَردی يَ آمد. کوهی پَرگَ نام در آنجا جنگ کردند. اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه وَه يَزداتَ را بسيار بزد. از ماهِ گرمَ پَدَ ۵ روز گذشته بود. آنگاه جنگ ايشان در گرفت. و آن وَه يزداتَ را گرفتند و مردانی که نزديکترين پيروان او بودند گرفتند.

بند۸-داريوش شاه گويد:پس از آن،آن وَه يَزداتَ را و مردانی که پيروان نزديک او بودند[در] شهری اووادئيچَ يَ نام در پارس در آنجا آنها را دار زدم.

بند۹-داريوش شاه گويد: اين[است] آنچه به وسيله من در پارس کرده شد.

بند۱۰-داريوش شاه گويد: آن وَه يَزداتَ که خود را بردی يَ می خواند، او سپاه به رُخج فرستاده بود. بر عليه ويوانَ نام پارسی بنده من شهربانِ رُخج و مردی را سردار آنها کرده بود. و چنين به ايشان گفت: پيش رويد ويوانَ را و آن سپاهی را که خود را از آنِ داريوش شاه می خواند بزنيد. پس از آن،آن سپاهی که وَه يَزداتَ فرستاده بود به جنگ کردن عليه ويوانَ رهسپار شد. دژی کاپيشَ کانی نام در آنجا جنگ کردند.اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد. از ماه اَنامَکَ ۱۳ روز گذشته بود. آنگاه جنگ ايشان درگرفت.

بند۱۱-داريوش شاه گويد:باز از آن پس نافرمانان گرد آمده به جنگ کردن عليه ويوانَ فرا رسيدند. سرزمينی گَدُوتَوَ نام در آنجا جنگ کردند. اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا سپاه من آن سپاه نافرمان را بسيار بزد. از ماهِ وييَخَن ۷ روز گذشته بود. آنگاه جنگ ايشان در گرفت.

بند۱۲-داريوش شاه گويد:پس از آن، آن مردی که سردارِ آن سپاه بود که وَه يَزداتَ عليه ويوانَ فرستاده بود با سواران کم گريخت. به راه افتاد. دژی اَرشادا نام در رُخَج از کنار آن برفت. پس از آن ويوانَ با سپاهی دنبال آنها رهسپار شد. در آنجا او و مردانی که نزديکترين پيروانش بودند گرفت[و] کُشت.

بند۱۳-داريوش شاه گويد: پس از آن کشور از آنِ من شد. اين[است] آنچه در رُخَج به وسيله من کرده شد.

بند۱۴-داريوش شاه گويد: چون در پارس و ماد بودم باز دومين بار بابليان نسبت به من نافرمان شدند. مردی اَرَخَ نام ارمنی پسر هَلديتَ او در بابل برخاست. سرزمينی دُبالَ نام در آنجا به مردم دروغ گفت[که] من نَبوکُدرَچَرَ پسر نبون ئيتَ هستم. پس از آن بابليان نسبت به من نافرمان شدند. به سوی آن اَرخَ رفتند. او بابل را گرفت. او در بابل شاه شد.

بند۱۵-داريوش شاه گويد: پس از آن من سپاهی به بابل فرستادم ويدَفَرنا نام پارسی بنده من او را سردار آنان کردم. چنين به آنها گفتم: پيش رويد آن سپاه بابلی را که خود را از آنِ من نمی خواند بزنيد. پس از آن ويدَفَرنا با سپاهی رهسپار بابل شد. اهورامزدا مرا ياری کرد. به خواست اهورامزدا ويدَفَرنا بابليان را بزد و اسير آورد. از ماهِ وَرکَزَنَ ۲۲ روز گذشته بود. آنگاه آن اَرخَ را که به دروغ خود را نَبوکُدرَچَرَ می خواند و مردانی که نزديکترين پيروان او بودند گرفت. فرمان دادم آن اَرخَ و مردانی که نزديکترين ياران او بودند در بابل به دار آويخته شدند.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


بند۱-داريوش شاه گويد: اين [است]آنچه به وسيله من در بابل کرده شد.

بند۲-داريوش شاه گويد:اين[است]آنچه من به خواست اهورامزدا در همان يک سال پس از آنکه شاه شدم کردم. ۱۹ جنگ کردم. به خواست اهورامزدا من آنها را زدم و ۹ شاه گرفتم. يکی گئوماتِ مُغ بود. او دروغ گفت. چنين گفت: من بردی يَ پسر کورش هستم. او پارس را نافرمان کرد يکی آثرينَ نام عيلامی. او دروغ گفت. چنين گفت: من در عيلام شاه هستم. او عيلام را نسبت به من نافرمان کرد. يکی ندئيتَ بَ ئيرَ نام بابلی. او دروغ گفت: چنين گفت: من نبوکُدرَچَرَ پسر نبون ئيت هستم. او بابل را نافرمان کرد. يکی مَرتی يَ نام پارسی. او دروغ گفت. چنين گفت: من ايمَنيش در عيلام شاه هستم. او عيلام را نافرمان کرد. يکی فِرَوَرتيش نام مادی او دروغ گفت. چنين گفت: من خشَ ثرئيتَ از دودمان هُوَخشَتر هستم. او ماد را نافرمان کرد. يکی چيثَرتَخمَ نام سگارتيه او دروغ گفت و چنين گفت: من در سگارتيه شاه هستم از دودمان هُوَخشَتَر او سگارتيه را نافرمان کرد. يکی فرادَ نام از مرو او دروغ گفت. چنين گفت: من در مرو شاه هستم. او مرو را نافرمان کرد. يکی وَهيَزداتَ نام پارسی.او دروغ گفت. چنين گفت: من بردی يَ پسر کورش هستم. او پارس را نافرمان کرد. يکی اَرخَ نام ارمنی. او دروغ گفت. چنين گفت: من نبوکُدرَچَرَ پسر نبون ئيتَ هستم. او بابل را نافرمان کرد.

بند۳-داريوش شاه گويد: اين ۹ شاه را من در اين جنگها گرفتم.

بند۴-داريوش شاه گويد: اين [است] کشورهايی که نافرمان شدند. دروغ آنها را نافرمان کرد که اينها به مردم دروغ گفتند پس اهورامزدا آنها را به دست من داد. هر طور ميلِ من[بود] همانطور با آنها کردم.

بند۵-داريوش شاه گويد: تو که از اين پس شاه خواهی بود. خود را قويا از دروغ بپای. اگر چنان فکر کني[که] کشور من در امان باشد مردی که دروغزن باشد او را سخت کيفر بده.

بند۶-داريوش شاه گويد: اين[است] آنچه من کردم. به خواست اهورامزدا در همان يک سال کردم. تو که از اين پس اين نبشته را خواهی خواند. آنچه به وسيله من کرده شده تو را باور شود. مبادا آن را دروغ بپنداری.

بند۷-داريوش شاه گويد: اهورامزدا را گواه می گيرم که آنچه من در همان يک سال کردم اين راست[است] نه دروغ.

بند۸-داريوش شاه گويد: به خواست اهورامزدا و خودم بسيار[کارهای] ديگر کرده شد[که] آن در اين نبشته نوشته نشده است به آن جهت نوشته نشد مبادا آن که از اين پس اين نبشته را بخواند آنچه به وسيله من کرده شد در ديده او بسيار آيد[و] اين او را باور نيايد، دروغ بپندارد.

بند۹-داريوش شاه گويد: شاهان پيشين را مادامی که بودند چنان کرده هايی نيست که به وسيله من به خواست اهورامزدا در همان يک سال کرده شد.

بند۱۰-داريوش شاه گويد: اکنون آنچه به وسيله من کرده شد ترا باور آيد. همچنين به مردم بگو. پنهان مدار. اگر اين گفته را پنهان نداری، به مردم بگويی اهورمزدا دوست تو باد و دودمان تو بسيار و زندگيت دراز باد.

بند۱۱-داريوش شاه گويد: اگر اين گفته را پنهان بداری، به مردم نگويی اهورامزدا دشمن تو باشد و ترا دودمان مباد.

بند۱۲-داريوش شاه گويد: اين[است] آنچه من کردم. در همان يک سال به خواست اهورامزدا کردم. اهورمزدا ياری کرد و خدايان ديگری که هستند.

بند۱۳-داريوش شاه گويد: از آن جهت اهورامزدا مرا ياری کرد و خدايان ديگری که هستند که پليد نبودم. دروغگو نبودم. تبهکار نبودم. نه من نه دودمانم. به راستی رفتار کردم. نه به ضعيف نه به توانا زور نورزيدم. مردی که با دودمان من همراهی کرد او را نيک نواختم. آنکه زيان رسانيد او را سخت کيفر دادم.

بند۱۴-داريوش شاه گويد: تو که از اين پس شاه خواهی بود. مردی که دروغگو باشد يا آنکه تبهکار باشد دوست آنها مباش. به سختی آنها را کيفر ده.

بند۱۵-داريوش شاه گويد: تو که از پس اين نبشته را که من نوشتم يا اين پيکرها را ببينی مبادا[آنها را] تباه سازی. تا هنگامی که توانا هستی آنها را نگاه دار.

بند۱۶-داريوش شاه گويد: اگر اين نبشته يا اين پيکرها را ببيني[و] تباهشان نسازی و تا هنگامی که ترا توانايی است نگاهشان داری. اهورامزدا ترا دوست باد و دودمان تو بسيار و زندگيت دراز باد و آنچه کنی آن را به تو اهورامزدا خوب کناد.

بند۱۷-داريوش شاه گويد: اگر اين نبشته يا اين پيکرها را ببيني[و] تباهشان سازی و تا هنگامی که ترا توانايی است نگاهشان نداری اهورامزدا ترا زننده باد و ترا دودمان مباد و آنچه کنی اهورمزدا آن را براندازد.

بند۱۸-داريوش شاه گويد: اينها[ هستند] مردانی که وقتی من گئومات مغ را که خود را بردی يَ می خواند کُشتم در آنجا بودند. در آن موقع اين مردان همکاری کردند، پيروان من[بودند] وَيدفَرنا نام پسر وايَسپارَ پارسی. اوتانَ نام پسر ثُوخرَ پارسی. گَئوبَرووَ نام پسر مَردونی يَ پارسی. ويدَرن نام پسر بَگابيگ نَ پارسی بَگَ بوخشَ نام پسر داتُو وَهيَ پارسی. اَردُمَنيش نام پسر وه اُ کَ پارسی.

بند۱۹-داريوش شاه گويد: تو که از اين پس شاه خواهی بود. دودمان اين مردان را نيک نگاهداری کن.

بند۲۰-داريوش شاه گويد: به خواست اهورمزدا اين نبشته را من[به طريق] ديگر [نيز] کردم. بعلاوه به [زبان] آريايی بود هم روی لوح هم روی چرم تصنيف شد. اين نبشته به مُهرِ من تاييد شد. پيش من هم نوشته خوانده شد. پس از آن من اين نبشته را همه جا در ميان کشورها فرستادم. مردم پذيرا شدند.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


بند۱-داريوش شاه گويد: اين[است] آنچه من در دومين و سومين سال پس از آنکه شاه شدم کردم. کشور عيلام نافرمان شد. مردی عيلامی اَتَ مَ ئيتَ نام او را سردار کردند. پس از آن من سپاهی به عيلام فرستادم. مردی گَئوبَرووَ نام پارسی بنده من او را بر آنها سردار کردم. پس از آن گَئوبَرووَ با سپاه رهسپار عيلام شد. با عيلاميان جنگ کرد. پس از آن گَئوبَرووَ عيلاميان را بزد و تار و مار کرد و سردار آنها را گرفت. به نزد من آورد و من او را کُشتم. پس از آن کشور از آنِ من شد.

بند۲- داريوش شاه گويد: آن عيلاميان بی ايمان بودند و اهورامزدا از طرف آنها پرستش نمی شد. [من] اهورامزدا را می پرستيدم. به خواست اهورامزدا هر طور ميل من[بود] همان طور با آنها کردم.

بند۳-داريوش شاه گويد: آن که اهورامزدا را بپرستد تا هنگامی که توانايی دارد چه زنده چه مرده شادی از آن او خواهد بود.

بند۴-داريوش شاه گويد:پس از آن با سپاه به سوی سکاييه رهسپار شدم. در دنبال سکاها آنها که خُودِ تيز دارند. چون به نزديکِ دريا رسيدم پس با تمام سپاه با کَلَک از آن گذشتم. پس از آن سکاها را بسيار بزدم.[سردار] ديگری را [از آن سکاها] گرفتم. او بسته به نزد من آورده شد و او را کُشتم. سردار ايشان سکونخا نام او را گرفتند و به نزد من آوردند،آنگاه چنانکه ميل من بود ديگری را سردار کردم. پس از آن کشور از آنِ من شد.

بند۵-داريوش شاه گويد: آن سکاها بی ايمان بودند و اهورامزدا از طرف آنها پرستش نمی شد.[من] اهورامزدا را می پرستيدم. به خواست اهورامزدا هر طور ميل من[بود] همانطور با آنها کردم.

بند۶-داريوش شاه گويد:آن که اهورامزدا را بپرستد تا توانايی دارد چه زنده چه مرده شادی از آنِ او خواهد بود.

بند پايانی متن پارسی باستان اين سنگ نبشته به شدت آسيب ديده ولی خوشبختانه اين بند در متن ايلامی بسامان مانده است برای کامل کردن گزارش داريوش بزرگ ترجمه آن آورده می شود

داريوش شاه می گويد: با ياری اهورامزدا خطی درست کردم از نوعی ديگر(يعنی)به آريايی که پيش از اين نبود،هم بر لوح های گلی، هم بر روی پرگامنت. همچنين امضا و مهر کردم. اين خط نوشته شد و برايم خوانده شد. سپس فرستادم اين خط را به همه کشورها. مردم اين خط را آموختند.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


این وصیت سندی نداره ؟

 

 

اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران
است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در
آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز
دارای احترام هستند.

جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها
بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی
آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در
خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد .
زیرا قدرات پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز
هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه
اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن
برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام
ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی
به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته
وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف
کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ
ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون
انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و
غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو
باید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی
تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها
موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله
موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن
و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به
این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی
داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .


هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای
آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان
وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم
کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به
مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت
دوستی بنمایی .


کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم
هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و
جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و
عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که
ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ،
نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف
یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک
ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه
ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به
خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم
دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط
نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون
مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده
است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد
تماس نخواهند داشت .

افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری
نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله
متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت
کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که
دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله
شکست خوردن تو را فراهم کنند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو
بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود
وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری
میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما
هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و
همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر
كیش که میل دارد پیروی نماید .

بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه
کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت
سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است
مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت
سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدر
بودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل
من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ،
خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ
کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت
بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور
وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ،
بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا
اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .


زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی
داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی
قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر
قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .

هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست
برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده
است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در
آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه
اول قرار بده .

عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته
ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط
موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به
دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا
حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که
غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از
مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها
بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


نوروز باستانی امسال را با سخن اشو زرتشت در اهونودگاه - یسنای 28- بند 1 - آغاز نماییم تا بلکه ذره ای از خرد یزدان پاک به سوی ما روان شود :
با دستهای بر افراشته به سوی تو ای مزدا - با فروتنی تمام پیش از همه چیز خواستارم که بهره ای از خرد مقدس خود را به من عطا فرمایی تا به همرایی درستی کردار و ضمیر پاک بتوانم خوشبختی همه جهان را فراهم سازم
فرا رسیدن نوروز باستانی این یادگار کهن نیاکان را به همه ایرانیان تبریک میگویم . امسال :
سال 7027 آریایی . سر آغاز پیدایش قوم کهن آریا در ایران زمین
سال 3743 زرتشتی . سر آغاز پیدایش اشوزرتشت پیامبر صلح و خرد ایران
سال 2564 شاهنشاهی . سر آغاز پادشاهی پر افتخار کورش کبیر . کسی که حقوق بشر و دموکراسی را در جهان پایه گذاری نمود
به راستی نسل آریا چه شد ؟ آیا ما از همان نسل هستیم یا یورش بیگانگان فرهنگ و هویت و تاریخ ما را ربود ؟
کجاست زرتشت بزرگ که خرد و انسانیت و یکتا پرستی را در ایران زمین بنیان نهاد ؟
کجاست کورش کبیر که پایه های بشر دوستی و دموکراسی را در جهان بنیان نهاد ؟
کجاست داریوش کبیر شاهنشاه بزرگ که آسیا را به لرزه در آورد ؟
کجاست خشیارشا بزرگ فاتح سرزمینهای یونان که بر دریا ها شلاق زد و تا نیمی از اروپا پیش رفت ؟
کجاست آریوبرزن سردار بزرگ ایران که تا آخرین لحظه در برابر ارتش اسکندر ایستادگی کرد ؟
کجاست کاوه آهنگر که دودمان ضحاک تازی را در هم کوبید و فریدون را بر تخت شاهی ایران نشاند ؟
کجاست بابک خرمدین که 22 سال بی وقفه در برابر تجاوز تازیان به ایران مقاومت کرد و در نهایت بدست ضحاکان تازی تکه تکه شد ؟
کجاست آرش کمانگیر که در راه حفظ کیان ایران زمین جان سپرد ؟
کجاست فردوسی بزرگ که تمام عمر خود را با نوشتن 60 هزار بیت در باره ایران - صرف حفظ فرهنگ و تاریخ آن در برابر یورش تازیان کرد ؟
کجاست خیام فیلسوف که قوانین و احکام بادیه نشینان تازی را بیهوده و کودکانه خواند ؟
کجاست نوشیروان دادگر - پادشاهی که 1500 سال پیش عدالت و دادگستری را با بنا نهادن قوانین حکومتی خود به اوج رساند ؟
کجاست رستم فرخزاد که تا آخرین لحظه در نبرد قادسیه در برابر تازیان ایستاد و از خاک پاک ایران زمین دفاع کرد و در نهایت کشته شد ؟
کجاست نادر لشگر شکن ؟
و هزاران کجاهای دیگر با اشک و بغض . . .
درباره جشن چهارشنبه سوری
و او داریوش بزرگ با استفاده از تعالیم زرتشت چنین کرد
نمونه ای از فرهتگ ایرانی و آنچه که در گذشته تا قبل از یورش تازیان به ایران رایج بود از یسنا - های دهم - بند شانزدهم :
برای پنج چیز هستم برای پنچ چیز نیستم
برای اندیشه نیک هستم برای اندیشه بد نیستم
برای گفتار نیک هستم برای گفتار بد نیستم
برای کردار نیک هستم برای کردار بد نیستم
برای فرمانبردای هستم برای نافرمانی نیستم
برای راستی هستم برای دروغ نیستم
داریوش کبیر شاهنشاه قدرتمند ممالک گوناگون در آرامگاه جاودانه خود در نقش رستم با الهام از فرهنگ غنی ایرانی و تعالیم زرتشت چنین میگوید :
خدای بزرگ است اهورامزدا . که این جهان را بیافرید . که خرد و نیروی کوشش را بر من ارزانی داست . به خواست و نیروی اهورامزدا شاهم و فرمانهای او را اجرا میکنم این چنین :
دوستدار و پیرو راستی هستم و بدی را دشمنم . خواهان داد و عدل هستم . نه می خواهم که از سوی توانایی به ناتوانی ستم شود و نه میخواهم که ناتوانی به توانایی بد کند .
آنچه موافق راستی است میل من است و آنچه خلاف راستی است به شدت با آن مخالفم . خویم را در حد اعتدال نگه میدارم و چون خشم بر مرا فرا گیرد با اراده بر آن چیره میشوم تا مبادا ناروایی روی دهد .
هوس اسیر دام من است و بر آن سخت حکومت میکنم . آنرا که نیکی کند مطابق نیکی اش پاداش میدهم . آنکه بد کند به کیفرش میرسانم . به هیچ وجه مایل نیستم که زیان و بد کرده شود و چون کسی مرتکب بدی شد به هیچ وجه مایل نیستم که بی کیفر بماند . هرگاه مردی بر علیه کسی ادعا کند تا مورد دادرسی واقع نشود بر او حکمی روا نمی کنم . از آنانی خوشوقت و خشنود هستم که با تمام نیرو و قدرتشان در راه نیکی بکوشند این چنین است رفتار و کردار من و این است آنچه که من می کنم :
در میدان نبرد رزم آرایی چیره هستم . در پیکارگاه دستانم میجنگند . چشم و هوش نیز بکار است . آنانی که فرمانبرند میبینم و آنانی که خلافی کنند کارشان بر من پوشیده نیست . در میدان پیکار به چالاکی میجنگم . از نیروی دستان و پاهایم به خوبی بهره مند هستم . سوار کاری زبده و چالاکم کمانکشی ورزیده هستم . چه به هنگام نبرد پیاده و چه سواره . نیزه گزاری چرب دست هستم . این و هنرهای دیگر را اهورا مزدا بر من بخشود . اهورامزدا یاری ام کرد و نیروهایم را به نیکی هدایت کرد . ای مرد که این را میخوانی . نیک آگاه باش که داریوش چگونه شاهی است . چه هنراها و نیروهایی دارد . این برای تو ناراست نباشد . آنچه را که گفتم عمل کن .
سرگذشت تاسف بار فرهنگ ایران زمین - اوستا و دینکرد در گذر زمان و یورش بیگانگان
در زمان اسکندر
پس از حمله اسکندر و از میان رفتن اوستا و آشوب و نابسامانی زمان اوستا دستخوش دگرگونیهای فراوانی شد . اخبار و روایات موثقی در دست است که نسخه کامل اوستا در زمان شاهنشاهی هخامنشیان موجود بوده و از دیدگاه کمیت و کیفیت شهرتی فراوان داشته است . در کتاب دینکرد آمده است که اوستا در بیست و یک نسک فراهم بوده است . که آن بوسیله گشتاسب شاه تهیه و تدوین گردیده بود و آنرا در دو مکان مقدس مختلف نگهداری مینموده است . یکی در " گنج شیبکان " و دیگری در " دژ نپشتک " . هنگامی که اسکندر ملعون به ایران دست یافت "دژ نپشتک" را سوزاند و به همین جهت با کتابهای دیگر اوستا نیز بسوخت . این دژ به معنی خانه کتاب و به صورت عامیانه کتابخانه نام داشت . این دژ جزوی از کاخهای سلطنتی پرسپولیس بوده است و به سال 331 پیش از میلاد توسط اسکندر به آتش کشیده شد و نابود گردید . اما نسخه دوم به دستور اسکندر که به اهمیت آن پی برده بود به یونانی ترجمه شد و اصلش را معدوم ساخت تا با ترجمه یونانی مهر فرهنگ و تمدن یونانی بر آن بزنند و جزئی از میراث علمی - ادبی و فلسفی یونان شناخته شود. در نامه تنسر آمده است که کتاب دینی ایران در روی دوازده هزار پوست گاو پیراسته نوشته شده بود که بر اثر هجوم اسکندر سوخته شد . مورخ یونانی به نام "پلی نیوس" که در سده یکم میلادی میزیسته و کتابهایی درباره زرتشت و آیین آن نوشته بوده نقل کرده است که کتاب دینی ایرانیان را زرتشت در دو میلیون شعر سروده بوده است .
در زمان شاهنشاهی اشکانیان
پس از اینکه دودمان و سلطنت بیگانگان ( سلوکیان یونانی ) پس از حدود 100 سال توسط شاهنشاهی اشکانیان درهم کوبیده شد و دوباره فرهنگ ایرانی حکمران سرزمینهای پارس گشت یکی از شاهان دیندار و پیرو آیین زرتشت آن سلسله به نام ولخش دستور داد تا به هر نحوی که شده قطعات پراکنده اوستا جمع آوری گردد . عده ای از روحانیون زرتشتی که مقادیر قابل توجهی از کتاب را از بر داشتند آنها را مکتوب کردند و هیاتی کارشناس مامور جمع آوری این کتاب مقدس نمودند .
در زمان شاهنشاهی ساسانیان
پس از اشکانیان ساسانیان راه آنان را ادامه دادند و اردشیر بابکان که در سالهای 224 میلادی شهریاری می نموده است دستور گردآوری کامل اوستا را صادر نمود . بعد از او پسرش اردشیر که در سالهای 242 تا 272 میلادی شهریاری می نموده است دانشمندان وروحانیون را عازم هند و یونان نمود تا آنچه که توسط اوستا به کشورهای دیگر صادر شده بود و جزئی از فرهنگ آنان شده بود را گرد آوری کنند و به سرزمین مادری اش بازگرداند . اوستای ساسانی در واقع حکم دائره المعارف بزرگی داشته است که شامل اساطیر - تاریخ - شعر - قصق و امثال - مباحثی پیرامون ستاره شناسی - پزشکی - علوم طبیعی - فقه - فلسفه و مسائل دیگر بوده است که بعد از گذشت سالیان دراز - از حاصل دسترنج و تجربه و
شاهان و مردان بزرگ تاریخ و همچنین تعالیم اشو زرتشت بدست آمده بود .
در زمان تازیان
بعد از گذشت ناملایمات تاریخی ایران و جبران نمودن و جمع اوری اوستا بار دیگر حادثه تلخ دیگری بر ایران وارد شد . هنوز ضایعات وحشی گری های اسکندر ملعون کاملا از میان نرفته بود که قومی وحشی تر از مقدونیان و مغولان به ایران حمله کردند و اینان تازیان بیابانگرد و شتر سوار عرب بودند که با تمدن و فرهنگ خویی نداشتند . تعصب دینی آنان بر آن عیده استوار شده بود که جز قران و سنت همه علوم و معارف و ادبیات دیگر بیهوده است . به همین مناسبت بعد از یورش وحشیانه شان کتابخانه های ایران منجمله کتابخانه بزرگ کسروی سوخته شد و نسخه های منحصر به فرد کتب فراوانی که حاصل قرنها مطالعه و تجربه بود همراه با آثار و بناهی تاریخی ایران مهندم گشت . بویژه هرگاه نام و نشانی از کتب اوستایی می یافتند آنجا را به آتش میکشیدند و با خاک یکسان مینمودند . سرگذشت اوستا بعد از اسلام بسیار تاریک است . در آن دوران سیه جهل و نادانی و توحش اعراب روحانیون ایرانی برای حفظ اوستا آنرا میان خود تقسیم نمودند تا هر کدام قسمتی از آن را از بر داشته باشند و نسل اندر نسل آنرا به بازماندگان بیاموزانند . پس از قرن اول که ایران زمین مسکن اهریمنان تازی گشت عده ای از ایرانیان ترک وطن نمودند و به سوی هند رهسپار گشتند .
در زمان خلیفه های اسلامی
اما در روزگار عباسیان نهضت بسیار شگفتی در رستاخیز آیین زرتشتی بر پا گشت . در این رستاخیز عظیم مردی بلند همت و دانشمندی زرتشتی به نام " آذرفرنبغ " که در روزگار مامون و در سالهای 218 تا 198 زندگی میکرده به گرد آوری و تهیه و تدوین دینکرد پرداخت و تمدن ایرانی را دوباره زنده کرد . او در بغداد زندگی میکرد و از دانشمندان به نام زمان خود بود . در کتاب سوم دینکرد فصل 420 بند چهارم آمده است آذر فرنبغ نخستین کسی است که به گردآوری و تدوین و تالیف مجلدات دینکرد پرداخت . وی تبارش به آذرپاد - پسر مهراسپند میرسیده است . ولی روزگار بار دگر تغییر میکند و زرتشتیان مورد آزار و اذیت قرار میگیرند و متعصبان عرب علاوه بر تعرضاتی که به جان و مال و آنان میکنند بار دگرکتابهای دینی ایرانیان را از بین بردند . که این موارد در بخشهای واپسین کتاب سوم دینکرد به روشنی آمده است . در همان سالها نهضت جاودانه خرمدینان ( بابک ) جان گرفت و 22 سال دست اهریمنان تازی را از ایران کوتاه کردند و در نهایت تمام سرداران و زن و فرزندش کشته شدند و خودش به دست ضحاکان تازی تکه تکه شد . در همان زمان مازیار شاهزاده ساسانی که دودمان و تاریخ کشورش توسط اعراب نابود شده بود دست به قیامی برای نابودی فرهنگ عرب از ایران زد و حکوتی را برای خود در شمال ایران تشکیل داد ولی در نهایت به دست تازیان کشته شد . نهضتهای دیگری مانند ابومسلم که هشت سال به سول انجامید و یا مبارزات سنباد که هفتاد روز بود و یا قیام استاذسیس که یکسال به طول انجامید یا مبارزات هاشم پسر حکیم ( مقنع ) که چهارده سال مبارزه کردند میتوان نام برد .
پس از اعمال هارون الرشید نسبت به ایرانیان و قتل عام آنان که حامی از عقده حقارتش بوده - بار دگر زرتشتیان و ایرانیان اصیل در زمان مامون ( آغاز سده سوم هجری تا سی سال پس از آن) فرهنگ و کلام زرتشتی در میان توده مردم شکوفا گشت و مامون زیاد با آن مخافت نکرد ولی پس از مامون کم کم مسلمانان و دستگاه خلافت متوجه عمق این جنبش شدند و مشاهده کردند که در مدت کوتاهی کتابهای زیادی از دین بهی و تاریخ ایران تهیه گردیده است و چون منطقی با آن نمی توانستند مبارزه کنند با کشتار و قهر مبازره را آغاز کردند . بهدینان ایرانی را تعقیب کردند و به قتل رساندند و آثار آنان را مهندم گرداندند . که نمونه ای کوچک آن قتل عام زنان و کودکان کازرون و شیراز در سده پنجم هجری در زمان شیخ ابواسحاق کازرونی میتوان نام برد که یکی از کشتارهای فجیح زمان نام گرفت .
به راستی فقط دقایقی فکر کردن به اینهمه فجایع و تاریخ از دست رفته کشورمان نشان میدهد که اگر موقعیت جغرافیایی خاک ایران در مکانی دیگر می بود ( مثلا قاره امریکا ) و با کشورهای وحشی و بیابانگرد و اقوام بربر همسایه نبود بی شک الان ایران با اینهمه فرهنگ و تاریخ کهن و مردان بزرگ - یکی از ابرقدرتهای جهان بود ولی افسوس . . .
منبع : گنجینه اوستا - تالیف هاشم رضی از انتشارات فروهر تهران

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


Gold Rhyton, Achaemenid period

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


 
Apadana
تالار آپادانا، تخت جمشید
هخامنشیان در اقامتگاه های خود بناهایی را می ساختند که می بایستی مبین قدرت و عظمت حکومت باشد. در دوران هخامنشیان یک سبک معماری مخصوصی به وجود آمده بود که در آن سنن و آداب ملل مختلف ساکن در کشور هخامنشتیان جلوه گری می کرد. یکی از آثار اولیه معماری هخامنشیان، کاخ کورش است که در نخستین اقامتگاه هخمانشیان در پاسارگاد (پازارگاد) بنا شد و عبارت از یک رشته ساختمانهایی بود در میان باغ و محصور به دیوار.

در ویرانه این کاخ، کتیبه بسیار قدیمی محفوظ مانده که می گوید : "من هستم کورش شاه هخامنشی." در پاسارگاد آرامگاه کورش نیز محفوظ مانده و آن بنای کوچکی است از سنگ که شبیه به خانه مسکونی با سقف دو پوششی و در روی پایه و شش پله پله بلند قرار گرفته است. در این بنا هیچ گونه تزئیناتی وجود ندارد.

این مقبره از سایر مقبره های پادشاهان، که به معنی و مفهوم واقعی کلمه از بناهای معماری بشمار نمی روند، متمایز است و عبارت از حفره ای است که در درون صخره ای به وجود آمده و با برجستگی های حجاری و تزئینات معماری تزئین شده است. طبق گفته مورخان باستانی در این مقبره بر روی بستر طلا جسد مومیایی شده کورش قرار داشته است.

در پاسارگاد و نقش رستم که مقبره پادشاهان در آنجا قرار دارد، ابنیه عجیبی به شکل برج های بلند که فاقد پنجره و تزئینات است، باقی مانده و اینطور به نظر می رسد که این بناها در قدیم معابدی بوده اند. داریوش در کتیبه خود در بیستون می نویسد که وی معابدی را که گوماتا (یکی از مغ های شورشی) ویران کرده بود تجدید بنا کرده است. علاوه بر برجهای اسرارآمیزی که اشاره شد، از آثار مذهبی، محراب های بزرگ سنگی و محل هایی را می توان ذکر کرد که به منظور پرستش اختصاص داشته و مسقف نیستند.

Khashayar
آرامگاه خشیار یکم، نقش رستم
در تخت جمشید که از دوره سلطنت داریوش اقامتگاه پادشاهان بوده، ابنیه به سبک کاخ ها اهمیت زیادی دارد. کاخ های تخت جمشید در روی یک سکوی بلند قرار گرفته و با وجود داشتن اشکال مختلف معماری ساختمان واحدی را تشکیل می دهند که قدرت و عظمت دولت هخامنشیان را نمایان می سازد و از آثار ملتی است که موسس و موجد هنر و صنعت دوره هخامنشیان بوده است.

کلیه این ابنیه، به استثنای یکی از آنها که به دوره اردشیر سوم تعلق دارد، طبق فرمان داریوش و خشیارشا بنا شده و ما می توانیم از روی آنها در باره وسعت فعالیت ساختمانی این پادشاهان و سبک معماری دوران شکوه و جلال دولت هخامنشیان قضاوت کنیم. در تخت جمشید دو نوع ساختمان به خوبی به چشم می خورد یکی "تاچار" قصر زمستانی، که در زمان داریوش ساختمان آن آغاز گردید و دیگری "آپادانا" سالن روبازی که بر روی ستونهای بلند باریک با پوشش چوبی استقرار دارد. این قصر در زمان داریوش بنا شد و در زمان خشیارشا و اردشیر اول تجدید گردید. سالن صد ستونی هم که در زمان خشیارشا بنا شده از همین نوع محسوب می شود.

بنای قصر داریوش که در اقامتگاه دیگر پادشاهان در پایتخت قدیم عیلام، یعنی شوش ساخته شده، نوع دیگری است. در آنجا ابنیه قصر در اطراف حیاط مرکزی بر طبق اصول معماری ماورای دجله و فرات متمرکز شده است.

کلیه این آثار مختلف معماری، حاکی از سنن مختلفی است که بر اساس آنها سبک معماری دوران هخامنشیان به وجود آمده است. تردیدی نیست که هنر هخامنشیان از لحاظ این که یک هنر درباری بوده و از لحاظ عظمت و جلال می بایستی قدرت و جبروت پادشاهان را نمایان سازد، به دست ملل و قبایل گوناگون بنا شده و خود ایرانیان در بنای آن کمتر کار کرده اند.

در این هنر علاوه بر عناصر هنر محلی ایرانی، عناصری نیز از هنر بین النهرین و مصر و یونان نیز به چشم می خورد. در شوش از روی کتیبه داریوش اول معلوم می شود که استادان کلیه ملل در ساختمان کاخ، که نشانه قدرت و عظمت حکومت
هخامنشیان بوده است، شرکت داشته اند.
از کتاب تاریخ ایران باستان نوشته میخائیل میخائیلوویچ یاکونوف ، ترجمه روحی ارباب
 
+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


«بزرگترين انتقام طبیعت از انسان اينه که جسم رو پير می‌کنه و احساس رو جوون نگه می‌داره.»


اين جمله رو توی «پرنده خارزار»‌ مری کارسون به رالف می‌گه. نمی‌دونم چرا يهويی ياد اين افتادم.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


Graphic Image

 

(( منم كوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اكد، شاه چهارگوشهی جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ ... نوه كورش، شاه بزرگ ... نبيره چيش پيش ، شاه بزرگ . . .

آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم، مردوك خدای بزرگ دلهای پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.

برده داری را بر انداختم ، به بدبختی های آنان پايان بخشيدم. وضع داخلی بابل و جايگاههای مقدسش قلب مرا تكان داد... من

نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را

مردوك خدای بزرگ از كردار من خشنود شد... او بركت و مهربانياش را ارزانی داشت . ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستوديم. . .

من همه شهرهايی را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه هايی را كه بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه مردمانی را كه پراكنده و آواره شده بودند، به جايگاههای خود برگرداندم و خانه های ويران آنان را آباد كردم.

همچنين پيكره خدايان سومر و اكد را كه نبونيد بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوك خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نيايشگاههای خودشان بازگراندم، باشد كه دلها شاد گردد.

بشود كه خدايانی كه آنان را به جايگاههای مقدس نخستينشان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خدای بزرگ برايم زندگانی بلند خواستار باشند...

من برای همه مردم جامعهای آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم. ))

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


 

       مرد بزگ

      آرش کمانگیر

 

 

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


با يادآوری اينكه هر افسانه‌ای ريشه‌ای هرچند كوچك در
راستی دارد افسانه آرش را برای شما بازگو می‌كنم،‌بايد
دانست تمام افراد اساطيری تاريخ ما ايرانيان،بنا به
گفته‌ی كاووشگران بزرگ تاريخمان،وجودی راستين داشتند
ولی در برخی از جاها زندگی آنها با افسانه آميخته شده
است،نتيجه گيری در مورد اينكه كار آرش كمانگير چه
بوده است كه او را يك اسطوره كرد وافسانه‌اش به وسيله
نياكانمان ساخته شد را به خود شما واميگزارم:
آرش كمانگير كه با پرتاب تيری از يكی از بلنديهای البرز
به سوی كوهی در كرانه آمودريا مرزايران وتوران را نشانه
نهاد در زمان منوچهرشاه می‌زيست.در تيريشت(بندهای 6و37)
شتاب تيرش به شتاب ايزدباران تشبيه شده است.در اوستا
نام‌او به گونه »اَرِخشَ« و در پهلوی »شِپاك‌ تير« و درپارسی
شيوا تير و آرش كمانگير است و مشهور به سخت كمان و تير
تيزرو است.بهرام‌چوبين سردار نامی ايران خود را از تبار
آرش ميدانست.ابوريحان بيرونی در مورد آرش كمانگير چنين
می گويد:
پس از آنكه افراسياب بر منوچهر چيره شد و در تپورستان
(طبرستان)گرداگرد او را گرفت،بر اين پيمان شدند كه مرز
ايران و توران با پرتاب تيری نشانه شود.در اين هنگام
فرشته اسفندارمذ نمايان شد و فرمان داد تا تيروكمانی
چنان كه در اوستا بيان شده است،برگزينند.(در اوستای
كنونی درمورداين تير چيزی گفته نشده‌است،پيداست اوستای
زمان ابوريحان از اوستای كنونی كامل‌تر بوده‌است)آنگاه
آرش را كه مرد پاك و حكيم و دينداری بود،برای انداختن
تير بياورند.آرش برهنه شدوبدن خويش رابه كسان نماياند
وگفت:ای پادشاه‌وای مردم!به تنم بنگريد.مرا زخم‌وبيماری
نيست؛ولی ميدانم كه پس ازانداختن تير،پاره‌پاره شوم و
فدای شما گردم.
پس از آن،دست به چله كمان بردوبه نيروی خداداد تيراز
شست رها كردوخود جان داد.اهورمزدا به باد دستورداد تا
تير را نگاهداری كند.آن تير از كوه رويان به دورترين
مكان خاور،به فرغانه رسيدوبه ريشه درخت گردكانی(كه در
جهان بزرگتر از آن درختی نبود)نشست.آنجا را مرز ايران
و توران شناختند.گويند ازآن جا كه تيرپرتاب شدتا بدان
جايی كه فرونشست شست‌هزارفرسنگ درازا است.از آن پس جشن
تيرگان به مناسبت اين پيمان آشتی ميان ايران و توران
برپا شد.
بايد اشاره كنم در تاريخ طبری و بلعمی اين افسانه با
اندكی دگرگونی آمده است.

(دراين يادداشت ازكتاب ستوده‌ی اوستا ياری گرفته شده‌است)

به درود
پاينده باد راه پان‌ايرانيسم
برافراشته باد درفش كاويانی

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  | 


به نام خداوند خورشيد و ماه
كه دل را به نامش خرد داد راه
جز او را مدان كردگار سپهر
فروزنده ماه و ناهيد و مهر

درودی دارم برخاك خسته‌ام ايران،كه به خود بسيار ستم
ديده و درپی آزاد زيستن تمام مردمش در آتش دشمنی بيگانگان
و خاموشی خاكستر به جا مانده‌ی يارانش می‌سوزد...
سپس درودمن بر روان تمام جان باختگان راه آزادی‌وسربلندی
ميهنم ايران از ابتدای وجودش تا به امروز.
من يك پارسی هستم و برآنم تا به همراه ديگر پارسيان به
رهبری فكری بابك خرم‌دين،ميهنم را از چنگال دين وحكومت تازيان
برهانم!زيرا پس از سالها كنكاش بر اين باور رسيدم كه يكی از
دلايل نگون بختی ماايرانيان،دين اهريمنی تازيان است‌ كه همچون
ماری برآرمانهای بلندايرانيان،سالهای متماديست چنبره زده‌است!
هر روز كه می گذرد باور من در اين مورد استوارتر می‌شود...
پيش از اين دراين آدرس برای ميهنم و هم‌ميهنانم می‌نوشتم ولی
اكنون به دليل كارهای بسيار زيادی كه داشتم رمز ورودی وبلاگم
را فراموش كردم و در پايان مجبور شدم در اين خانه جديد به
ادای باری كه در برابر ميهنم دارم بپردازم.
اين دگرگونی را به فال نيك ميگيرم و در اين سنگر تازه،روشهای
نوينتری را در مبارزه‌ام به كار می بندم.
روشهايی كه بااستفاده‌ازتجربه 11ماه‌وبلاگ نويسی به دست‌آوردم.
هم ميهن بايسته است به پيوندهای موجود در وبلاگم برويد زيرا
بيشتراين تارنماها را بسيار مفيد و ارزشمند ديدم.
به
وبلاگ گزشته من هم برويد زيرا در مورد:
پيروز پارسی و كار بزرگش
پيامبر ايرانيان ابومسلم مروی خراسانی
سنباد بزرگ و انديشه بزرگش
نقاب پوش دلير
سردار استقلال ايران زمين،بابك خرم‌دين
سردار سپيدپوشان تپورستان
يادداشتهايی را نگاشتم.يادداشتهايی كه با خاندن آنها پی به
افسانه بودن استقبال ايرانيان از تازيان می بريد.
نيروی من در نوشتارم است وهيچ گونه سلاحی ندارم ونمی‌خاهم كه
داشته باشم تا با تازيان وتازی‌زدگان بجنگم!زيرا بر اين باورم
كه بنياد فكری تازيان آنگونه سست ولرزان است كه در برابر
هرگونه گفتار نيرومند مخالفی زانو خاهد زد،برای همين است كه
اين دين،مخالفان فكری خويش را نابود می‌كند زيرا توان پاسخ دادن
آنها را ندارد.در مقابل انديشه خشك(تعصب) در اين دين آنگونه
نيرومند است كه با وحشيگری ويژه خود توانايی سركوب هر جدال
فيزيكی را دارد .بر اين اساس تمام كوشش اين كوچك نادان براين
است كه ايرانيان رابا گزشته‌ی پرشكوه‌ولی تاريك شده‌ی خويش آشنا
سازد!اين شيوه‌ی مبارزه‌ی من است=گام برداشتن درجهت مخالف گام
تازيان!آشنا كردن ‌ايرانيان با پيشينه خويش:همان چيزی كه
تازيان ‌و تازی‌زدگان سخت از آن در بيم و هراسند!
در اين راه دشوار دست هر ايرانی ميهن دوست را كه خاهان يك
ايران بزرگ وآبرومنداست را با داشتن هر انديشه مبارزاتی به
گرمی ميفشارم!اميدوارم ايرانيان نيز اين كوچك را ياری دهند.
مخالفت سرسخت گونه‌ی اين كوچك با دين اهريمنی اسلام به مفهوم
دشمنی اين نادان با تمام مسلمانان نيست!انديشه تمام هم‌ميهنان
مسلمانم برای اين كوچك دارای احترام است،تنها مبارزه من با
آن دينی است كه‌فرمان به نابودی هرانديشه آزاد و ميهن‌پرستانه
می دهد!زيرا گروهی اندكی از مسلمانان نيز هستند كه ميهنشان
ايران را به راستی دوست می‌دارند،مانند:ابومسلم سردار بزرگ
باختر ، نادر شاه ، امير كبير و... كه مسلمان بودند ولی
ميهنشان را نيز به راستی دوست می داشتند.
من هرگز سخنی را برای خوش آمد هيچ كس نخاهم گفت و برايم هيچ
ارزشی ندارد كه گروه بسياری‌از هم ميهنانم به دليل (شايد بتوان
گفت : )جهل خويش مرا به دليل يورشم به اسلام ترك كنند!
زيرا در پاك بودن راه خويش برای ميهنم هيچ شكی ندارم!
سربازی هستم،پرچم فريدون برافراشته بر سرم،پيشوايم
بابك خرم دين‌،باانديشه سنباد و با پوشش مازيار و به تنهايی
فرود پسر سياوخش،خون داريوش شاه بزرگ در رگانم‌ ومنشور
كوروش شاه‌بزرگ پيش رويم،دينم‌ايران و افتخارم زرتشت پاك
و كتاب آسمانيم شاهنامه فردوسی است.

+ نوشته شده در   ساعت   توسط آرش روزگار  |